دست نوشته
خوب ی وقتایی زندگی میپیچه تو هم اینقدر از همه طرف میپیچه ک نمیدونی کدوم سر رو بگیری تا بتونی گره ها رو باز کنی اونوقته ک هرچقدر تقلا کنی برا باز کردن گره ها بیشتر همه چیز قاطی میشه و باید بزاریش کنار، آره زندگی رو بزاری کنار و از بیرون قضیه به گره ها نگاه کنی وقتی عقبتر میری یکی یکی راه باز کردن گره ها رو پیدا میکنی. حالا گره هرکس ب یک شکلیه بسته ب سبک زندگیش و میزان دارایی مالیش شکل و پیچیدگی گره ها متفاوته. الان زندگی تو ایران رو هیچ دیدی ندارم ولی زندگی در اینجا رو بله... مهاجر تازه وارد اولین دغدغه اش کار است بعد از کار خرید ماشین دلخواهش و خرید خونه و سفر و ... خوب آخرش چی؟ ی وقتایی این سوال رو از خودم میپرسم ک آخرش چی؟ اگه همین الان وقت مرگت فرا رسیده ب آرامش این جهان رو ترک میکنی و سوار ترن مرگ میشی؟ بیشتر وقتا جوابم مثبته ولی نمیدونم این فقط در تیوری است یا در عمل هم همینه! نمیدونم وقتی وقتش رسید ترس میاد در وجودم یا مثل الان با آرامش و شادی مرگ رو میپذیرم؟