خیلی وقته پست جدید نزاشتم چرا؟؟؟؟ راستشو بگم موضوع نبود ک بنویسم و یکمی هم سرم شلوغ و فکرم مشغول بود ک دنبال موضوع بگردم!!! خوب امشب ب خودم گفتم وبلاگو باز کن و فقط بنویس درست مثل دوران نوجوانی ی وقتایی ی کاغذ سفید برمیداشتم با یک خودکار و شروع میکردم ب نوشتن. بی هدف و بدون برنامه قبلی ،بدون تفکر ب موضوع خاص و بدون پیش فکر... هرچی ک همون لحظه می اومد تو ذهنم رو روی کاغذ مینوشتم. ی وقتایی چیز خوبی از توی نوشته هام در می اومد و ی وقتایی هیچی توش نبود ولی من نوشته بودم و همینکه نوشته بودم برام ارزش داشت. الان هم درست مثل همون موقع فقط بجای خودکار و کاغذ ،دارم از کی بورد استفاده میکنم و آخر نوشته هام نمیدونم چیزی از توش درمیاد یا نه  

خوب ی وقتایی زندگی میپیچه تو هم اینقدر از همه طرف میپیچه ک نمیدونی کدوم سر رو بگیری تا بتونی گره ها رو باز کنی اونوقته ک هرچقدر تقلا کنی برا باز کردن گره ها بیشتر همه چیز قاطی میشه و باید بزاریش کنار، آره زندگی رو بزاری کنار و از بیرون قضیه به گره ها نگاه کنی وقتی عقبتر میری یکی یکی راه باز کردن گره ها رو پیدا میکنی. حالا گره هرکس ب یک شکلیه بسته ب سبک زندگیش و میزان دارایی مالیش شکل و پیچیدگی گره ها متفاوته. الان زندگی تو ایران رو هیچ دیدی ندارم ولی زندگی در اینجا رو بله... مهاجر تازه وارد اولین دغدغه اش کار است بعد از کار خرید ماشین دلخواهش و خرید خونه و سفر و ... خوب آخرش چی؟ ی وقتایی این سوال رو از خودم میپرسم ک آخرش چی؟ اگه همین الان وقت مرگت فرا رسیده ب آرامش این جهان رو ترک میکنی و سوار ترن مرگ میشی؟ بیشتر وقتا جوابم مثبته ولی نمیدونم این فقط در تیوری است یا در عمل هم همینه! نمیدونم وقتی وقتش رسید ترس میاد در وجودم یا مثل الان با آرامش و شادی مرگ رو میپذیرم؟