من يك مهاجرم ٢
٨- کلاس: فهمیدم در دنیای امروز چیزی به اسم باکلاس تر بودن وجود ندارد و در واقع اینجا میگویند : گنده دماغ. چه بسا در آسانسور به هم سلام می کنند و در خیابان گپ می زنند و در رستوران هم بقيه غذایشان را با خود می برند.
٩- فهمیدم لباسهای کوتاه و شیک تنها برای خوش اندامها نیست. ياد گرفتم با ظاهر خودم مشکلی نداشته باشم . دنیا پر از چاق ها و دماغ های بزرگ و پوست های پر لک است و کسی بابتش ناراحت نیست.
١٠- فهميدم آدمها ساده تر از تصور ما هستند و ياد گرفتم مدام از خودم نپرسم: منظورش از اين حرف چه بود! بلكه تنها آنچه را كسى ميگويد ، بشنوم . همين .
١١- از آدمها تعريف كنم و احساساتم را بروز دهم : مهم نيست همكار باشيم يا استاد و دانشجو ، لباس زيباى ديگران و مهربانى شان را تحسين كنم .
١٢- فهمیدم همه آدمها به وطن دوستی نیاز دارند. این بذر هویت ماست. هر چقدر هم کسی از خاک اش دلگیر باشد باز هم هر جا اسم کشورش بیاید لبش به خنده باز میشود و چیزی در دلش زنده میشود.