زندگی پر از بالا و پایین ،سختی و راحتی، خنده و گریه و شادی و غمگینیه...زندگی ما هم در اینور دنیا مثل همه زندگیهای دیگه پر از لحظات خوب و سخت بوده...این چرخ روزگاره...از وقتی اومده بودیم پرث هم خنده هامون و هم گریه هامون با قبلا فرق میکرد یطورایی...مثلا مامانم مریض بود گریه من یک بخشش برا مریضی مامانم و بخش دیگرش برا تنهایی خودم در اینجا بود که کنارش نبودم ،برا بابام و بیماریش همینطور و اتفاقهای دیگه و خبرهایی که از ایران میرسید و من در استرالیا برای نبودنم کنار عزیزان غصه میخوردم ...امروز هم سختیش برا اولین باره که دارم تجربه اش میکنم اصلا نمیدنم حسم چیه فقط میدونم خیلی بده و اگه دست من بود همین الان شرایط رو تغییرمیدادم ولی چاره ای جز پذیرش شرایط جدید و ادامه برا موفقیت ندارم...شاید تاحالا حدس زدین چی میخوام بگم...امروز آخرین روز کاری مهدی تو این شرکته... حس بیکار شدن همسرم رو اولین باره دارم درک میکنم تو شرایطی که خودم هم دارم درس میخونم حس خیلی خیلی بدیه... میدونم این روزها هم تمام میشه و مهدی یک پروژه جدید میگیره و یا با یک شرکت دیگه قرارداد میبنده...به موفقیتهای مهدی ایمان دارم ولی حس امروز بده اونقدر بد که نمیتونستم ننویسم راجع بش.

امیدوارم زود بیام اینجا بنویسم که مهدی کار جدید گرفت...

به هر حال ما سعی میکنیم در زندگی آرامش داشته باشیم و کار و شرایط ظاهری نتونن تاثیری در خوشبختی و هدفی که براش مهاجرت کردیم داشته باشه... همه چیز تو مغز ما اتفاق می افته تو شرایط سخت هم میتونیم هدفهای مهاجرت رو یادآوری کنیم و بدونیم که چیزهایی رو به بخاطرشون مهاجرت کردیم به استرالیا ،داریم همین الان...میدونیم ما که بخاطر کار نیومدیم استرالیا چون مهدی کار رسمی تو ایران داشت و هنوز داره ،پس با آرامش و فکر کردن به اهداف و دلایل مهاجرت ادامه میدم تا این شرایط هم تمام بشه...

و این نیز بگذرد...