غربت یک درد خیلی بزرگ داره که تا لمسش نکرده باشی عمق فاجعه رو احساس نمیکنی...

درد دوری از عزیزانت ... فقط منظورم دوری مکانی یا دلتنگی های گاه و بیگاه کم و زیاد نیست...منظورم اتفاقی که برای یکی از عزیزانت بیفته... مریضی ... مرگ ....

این یک درد بزرگه که قابل توضیح نیست ... هرچقدر محکم باشی جلوی این یکی کم میاری... یک جا میرسه که دوست داری کسی خونه نباشه بشینی زار و زار گریه کنی ...نه که چرا اومدی ...که چرا الان اونجا نیستی... که چرا دوری و نمیتونی عزیزت رو ببینی...

دوستایی که هنوز مهاجرت نکرده اند یا در حال انجام پروسه های مهاجرت هستند سنگهای این مورد رو هم با خودتون وا بکنید قبل از اومدن...بدونید که اومدین اینجا هرخبری ممکنه بشنوید...همینطور که روزهای خوب و خنده و شادی دارین اینجا....روزهای سخت و اشک و گریه هم دارین...من خودم قبل از اومدن خیلی چیزها رو تو ذهنم حل کردم برا همین الان یکمی راحتم ...البته نه اینکه ناراحت نشده باشم .....اینکه قبول کردم این دردها جزی از زندگی یک مهاجر هستن...... تو یک روز سرد  زمستانی و بارانی و در جایی که هیچکس نبود(حتی همسرم تو راه بود که بیاد پیشم) از زبون یک آدم خارجی شنیدم ک مامانم سکته مغزی کرده و البته اون توضیح داد که الان حالش خوبه ولی هیچکس نبود اونجا ک بتونه دردم رو تسکین بده ...حتی مهدی هم اون لحظه کنارم نبود و نمیدونستم چکار باید بکنم فقط آرام آرام اشک ریختم تا مهدی اومد گفتم زود منو ببر خونه و...اومدم زنگ زدم ایران و با مامانم صحبت کردم ....الان بعد از 6 ماه هنوز یادآوری اون لحظات برام غم انگیزه... و امروز شنیدم بابام مریضه........ این خبرها سخته شنیدنشون تو غربت.....بدونید که کنار همه خوبیهای اینجا و سختی های ایران یک چیزهایی هست که تعریفشون شاید راحت باشه ولی تو شرایطشون بودن سخته... این حرفها رو نزدم که منصرفتون کنم از هدفتون...اینا رو گفتم که بدونید ...اینا رو گفتم که قبل از اومدن از کشور و مهاجر شدن یک هزارم درصد تصور این لحظات هم داشته باشید... من شخصا با همه این موارد قوی می ایستم و ادامه میدم به راهم چون ایمان دارم که میتونم برای دخترم یک آینده آزاد رو بسازم اینجا...میتونم امکاناتی که در ایران قادر نبودم براش بزارم(چون اصلا خیلی از امکاناتی که الان الینا داره تو ایران تعریف نشده هستن و یا باید هزینه های زیادی رو پرداخت کرد براشون و یا اینکه اصلا تو جنوب نیست و برا داشتن اوناها باید تهران زندگی کرد و هزار یا دیگر)...

من یکی قبل از اومدن به پرث...قبل از تو هواپیما نشستن......در زمان شروع پرونده مهاجرت و پروسه اش تمام سنگها رو با مغزم و قلبم وا کرده بودم و خودم رو از لحاظ ذهنی ساخته بودم که میری استرالیا شاید خبر مرگ عزیزترین آدمهای زندگیت رو بشنوی و با اولین پرواز هم اگه بتونی بوک کنی و بیای باید 15 ساعت تنها این درد رو باخودت داشته باشی تا از پرث به تهران برسی ولی با تمام این تفاسیر خبر مریضی عزیزانم هم اذیتم میکنه چه برسه به خدایی نکرده مرگشون....

دوستای من مهاجرت یک زندگی جدیده خیلی تغییرات لازم داره ...قبل از اقدام یا حداقل قبل از پرواز این لحظه های بد رو هم تصور کنید تو ذهنتون که یکدفعه شوک زدن نشین