فرودگاه بین المللی پرث
دیشب دوباره رفته بودیم فرودگاه پرث بعد از اینهمه ماه ولی نه برای پیشواز کسی ،نه برای مسافرت خودمون به ایران بلکه برای بدرقه دوستمون و خانوادش. اول رفتیم درب خونه یکسری وسایلشون رو تو ماشین گذاشتیم و باهاشون راه افتادیم سمت فرودگاه پرث با دوتا ماشین، تو راه حس عجیبی داشتم و به مهدی گفتم حسم خیلی عجیبه و بعدش مهدی گفت حست چیه بیانش کن برام و من بش گفتم نمیدونم دلتنگی، دلتنگی برا کشورم ،احساس میکنم قبلم درد میکنه از سنگینی حس دلتنگی و اونوقت مهدی با چند جمله که حس خودش رو بیان کرد کلا منو متحول کرد.او گفت ولی من علی رقم اینکه یه وقتایی به خودم میگم اینجا چکار میکنی و برو سرکار پرمننتت تو کشور خودت برو جایی که بتونی راحت کار کنی و پول دربیاری ولی الان احساس میکنم مثل یک درخت هستم ،گفت که مثل درخت احساس ایستادگی و مقاومت میکنه و من و الینا مثل شاخه هاش که تو باد خرامان تکان میخورن و به درخت شادابی و سرزندگی و زیبایی میدن هستیم براش و ادامه داد که خیلی خوشحاله که با ایستادگی و مقاومتش مثل درخت میتونه شادی رو بمن و الینا بده و اون لحظه که به تشبیه مهدی گوش کردم احساس کردم چقدر زیباست مثل درخت بودن.اون لحظه حس دلتنگیم رفت کلا از بین رفت و باز مقاوم شدم دیدم که واقعا اینجا شادیم علی رقم دلتنگی برای خانواده و کشورم در پرث شادیم. بعد از نیم ساعت تو فرودگاه الینا بمن گفت که خیلی ناراحته که ما ایران نمیریم و من(همون انسان قوی که جزی از یک درخت بودم )بش گفتم مگه دوشنبه نمیخوای بری year1 اگه بریم ایران مدرسه ات رو چکار کنیم و الینا با فکر جوابم داد خوب میتونیم تو اسکول هالیدی بریم ایران و من احساس غرور کردم به داشتن یک همسر قوی که تونست با چند جمله من رو دوباره قوی کنه.
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 8:17 توسط bahareh
|